خرددوشگی واکاویک

همچنین شناخته شده با: فلسفه تحلیلی
برابر انگلیک (انگلیسی): Analytic philosophy

مانه

خرددوشگیِ امروزین، از آغازش در سده‌ی هفدهم در دو راستایِ دگرسان گسترش یافت - یکی در مِه‌بوم [=بخش اصلی] اروپا و دیگری در بریتانیا. هنگامیکه که خرددوشگانِ اروپایی، به گونه‌ای همگانی، از نمونه‌ای خردگرویِ دکارت پیروی می‌کردند، خرددوشگانِ بریتانیایی بیشتر آزمون‌گرا بودند.

در سده‌ی نوزدهم، خرددوشگی در چیرگیِ مینوگرویِ [=ایده‌آلیسم] آلمانی بود، که از اندیشه‌های ایمانوئل کانت سرچشمه می‌گرفت. با این همه، در آستانه‌ی سده بیستم، رویکردی نو در بریتانیا پدید آمد که مرز میان خرددوشگیِ بریتانیایی و ”خشکادی“ [=قاره‌ای] را دوباره زنده کرد. این جنبش با پژوهش‌های برتراند راسل درباره‌ی پیوند میان مزداهی و گوییک آغاز شد. آنچه راسل (و مزداهی‌دان آلمانی گوتلوب فرگه، جداگانه) پایه گذاردند، این بود که گوییک، همانند مزداهی، ساخته‌ی دستِ مردمان نیست؛ گوییک تنها روشی نیست که ما برای بازنماییِ پروهانش‌ها [=استدلال‌ها] پرداخته‌ایم، لیک سامانه‌ای از دستورهاست که در همه جا و همیشه استوار است و به آزمون‌های مردمان وابسته نیست. از این رو، گوییک می‌تواند ابزاری برای استوارسازیِ درستیِ ایستاتمان‌ها [=اظهارات] و پروهانش‌ها فراهم کند.

پی‌آمدهایِ یافته‌یِ راسل بسیار ژرف بود. پیوندِ میان گوییک و مزداهی، روش‌هایِ نویی برای واکاویِ گوییکانه پیشِ رو گذاشت و زمینه‌یِ یکسره نویی را در خرددوشگی پدید آورد که به نامِ «خرددوشگیِ واکاویک» شناخته می‌شود. در آن زمان، بسیاری از خرددوشگان به خرددوشگیِ کهنِ متاگیتیکی بدگمان بودند؛ چرا که به استوارِ آن‌ها، این خرددوشگی سخنانی را پیش می‌کشید که نه شدنی بود درستی‌شان را نشان داد و نه نادرستی‌شان را.

اکنون آن‌ها بر این باور بودند که ابزارهایِ گوییکانه‌ای در دست دارند که با آن‌ها می‌توان پروهانش‌ها را با باریک‌بینیِ بسیار بررسید. به گفته‌یِ راسل، دشواریِ خرددوشگیِ کهن در این بود که پروهانش‌ها به جایِ آنکه در دیسه‌یِ گوییکانه آورده شوند، با زبانِ توده‌یِ مردم بیان شده بودند، و این کار به دوپهلویی، ناراستی و سرگشتگی انجامیده بود. او چنین می‌گفت که برایِ بررسیِ درستِ یک پروهانش، نیاز است که آن پروهانش پیش از واکاوی، به زبانِ گوییک «بازگردانده» شود. این کار آشکار کرد که بسیاری از ایستاتمان‌هایِ خرددوشانه، هیچ چمِ [=معنایِ] گوییکانه‌ای ندارند، هرچند که از دیدِ دستوری یکسره درست بنمایند.

یکی از پرورش‌یافته‌های راسل، لودویگ ویتگنشتاین، خود به پرداختِ نگره‌ای درباره‌ی چم (معنا) دست یازید. او در وتار گوییک-خرددوشانه [=رساله منطقی فلسفی] (تراکتاتوس)، هر ایستاتمانی را که در «فرتوریدن» [=تصویر کردن] چیزی در جهان بازمی‌ماند، بی‌چم [=بی‌معنی] و یاوه خواند. این اندیشه از سویِ آموزگاه [=مکتب] استوارگرویِ گوییکانه [=پوزیتویسم منطقی] پذیرفته شد؛ آن‌ها بر این بودند که خرددوشگان تنها باید به واکاویِ داوِش‌ها [=ادعاها] دانشی بپردازند و متاگیتیک را برای یزدان‌شناس‌ها بگذارند. هم‌زمان، پیشرفت‌ها در دانش‌هایِ زاستاری [=علوم طبیعی]، بسیاری از خرددوشگان را بر آن داشت تا خودِ دانش را بررسند، که این کار پرسش‌هایی را درباره‌ی چیستیِ راستیِ دانشی برانگیخت.

با این همه، ویتگنشتاین درباره‌ی چیستیِ خرددوشگی رایش را دگر کرد و نگره‌یِ دوم ریشه‌ای‌ دگرسانی را درباره‌ی زبان پیش کشید؛ نگره‌ای که این اندیشه را که واژگان فرتور چیزها هستند، رها کرد. دیگران نیز تنگناهایِ سخت‌گیرانه‌یِ خرددوشگیِ واکاویک را نپذیرفتند و بازشناختند که زبانِ توده‌یِ مردم (زبانِ همگانی) نیز در جُستار‌هایِ خرددوشانه جایگاهی دارد.